ترجمه و ویرایشی است از نوشتهٔ رفیق سرخیو آبراهام مندس موئیسِن
جنبش جهانی کمونیستی همواره به بحث دربارهٔ سرمایهداری وابسته و مقولهٔ وابستگی توجه داشته است و این مباحث از دیرباز مطرح بودهاند. یکی از شناختهشدهترین نظریهها دربارهٔ سرمایهداری وابسته و مقولهٔ وابستگی در میان کمونیستهای آمریکای لاتین شکل گرفته است. از جمله، مارینی، کمونیست انقلابی برزیلی، که در عرصهٔ نظری و عملی طی چند دهه در آمریکای لاتین تأثیرگذار بوده است.
درون جنبش نوین کمونیستی ایران نیز مباحثی دربارهٔ سرمایهداری وابسته، مقولهٔ وابستگی، سلطهٔ امپریالیسم و در نهایت، ارتباط این مفاهیم با نوع انقلاب در ایران مطرح شده است. مدافعان نظریهٔ سرمایهداری وابسته و وابستگی، با تحلیل زنجیرهوار این پدیدهها، نتیجهگیریهای طبقاتی، سیاسی، اقتصادی و عملی خود را ارائه کردهاند. از جمله، رفیق مسعود احمدزاده در جزوهٔ مبارزهٔ مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک به این مباحث پرداخته و دیدگاه خود را در ارتباط با این ترمها بیان کرده است.
سایر جریانات چپ نیز تا دههٔ ۱۹۹۰ میلادی، در دفاع از مفهوم سرمایهداری وابسته، به مقولهٔ وابستگی و سلطهٔ امپریالیسم پرداختهاند و در چارچوب این تحلیلها دیدگاههایی دربارهٔ انقلاب در ایران ارائه کردهاند. اما از دههٔ ۱۹۹۰ میلادی به بعد، تقریباً تمامی این جریانها دیگر از این مفاهیم استفاده نکردهاند، بدون آنکه توضیح دهند چرا در گذشته بر طرح این مباحث تأکید داشتند و اکنون، بر اساس کدام تغییرات و تحولات در عرصهٔ مبارزهٔ طبقاتی و ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، از مفاهیمی چون سرمایهداری وابسته، وابستگی، سلطهٔ امپریالیسم و در نتیجه، اعتقاد به مرحلهای بودن انقلاب صرفنظر کردهاند.
نگارنده خود به مرحلهای بودن انقلاب اعتقادی ندارد و تأکید میکند که طرح موضوعاتی چون سرمایهداری وابسته، مقولهٔ وابستگی، سلطهٔ امپریالیسم و مرحلهای کردن انقلاب، صرفاً به منظور بازگو کردن و تحلیل دیدگاههای مدافعان این ترمها صورت گرفته است، نه تأیید یا پذیرش این ترمها.
مسعود کوچک
-------------------------------------------------
این مقاله ترجمه و ویرایشی است از نوشتهٔ رفیق سرخیو آبراهام مندس موئیسِن، که نخستینبار در نشریهٔ چپگرای La Izquierda Diario منتشر شد.
متن حاضر بر پایهٔ نسخهٔ اسپانیایی، با حفظ جهتگیری کمونیستی و انقلابی نویسنده، کوتاه و بازنویسی شده است.
هدف از انتشار این متن، گسترش مباحث نظری درون جنبش کمونیستی ایران و پیوند زدن تجربهٔ مبارزات ضد امپریالیستی–سرمایهداری آمریکای لاتین با نبرد طبقاتی معاصر در ایران است.
--------------------------------------------
چند یادداشت دربارهٔ "دیالکتیک وابستگی" اثر روی مائورو مارینی
روی مائورو مارینی یک مارکسیست و مبارز برجستهٔ برزیلی بود. او دهها مقالهٔ نظری و نوشتههای دیگری در زمینهٔ تأملات سیاسی دربارهٔ مسائل زمان خود نگاشت و احتمالاً یکی از مهمترین متون مارکسیستی چند دههٔ اخیر در آمریکای لاتین را برجای گذاشت: "دیالکتیک وابستگی" که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد.
"نگاهی انتقادی از منظر محرومان"
والتر بنیامین در تزهایی دربارهٔ مفهوم تاریخ بر این باور بود که تاریخ باید از منظر سنت ستمدیدگان و از موضعی معترضانه، یعنی "برخلاف جریان"، نگریسته شود. یکی از مشکلات اصلی نیروهای چپ امروز این است که به گذشتهٔ خود با نگاهی سازشکارانه مینگرند، بیآنکه ارزیابی انتقادیِ لازم را برای تعمیق موضع سیاسی و انقلابی خود در نبرد با سرمایهداری انجام دهند. چنین نگاهی به تاریخ، از چشمانداز ستمدیدگان، نه داوری گذشته با معیارهای امروز، بلکه تلاشی است برای بازگشودن لایههای سرکوبشدهٔ تاریخ ،نه بهعنوان زنجیرهای خطی از وقایع، بلکه بمثابه لحظاتی که در زمان خطر، افق مبارزهٔ طبقاتی را میشکافند و امکان مقاومت و مبارزه را پدید میآورند.
بنابراین، ما باید سنتهای نظری و سیاسی خود را بهشیوهای دیالکتیکی و انتقادی بازخوانی کنیم. مارینی نماد گسستی نظری و سیاسی با ایدههای مسلط در جنبش چپِ زمانهٔ خود بود، گسستی که با بازاندیشی در نظریه و عمل، افق تازهای برای رهایی گشود.
گسستهای سیاسی و مبارزات اجتماعی
آثار مارینی در دانشگاهها، در میان جریانهای رادیکال چپ و بهعنوان بخشی از میراث زندهٔ مارکسیسم در آمریکای لاتین، تأثیری ژرف بر جای گذاشته است. او همراه با تئوتونیو دوس سانتوس، وانیا بامبیرا، آندره گوندر فرانک و دیگران از بنیانگذاران "نظریهٔ مارکسیستی وابستگی" به شمار میآید. پرسش اصلی، از دیدگاه کارگران و زحمتکشان، این است: مطالعهٔ این نظریه امروز چه افقی را در برابر ما میگشاید؟
روی مائورو مارینی در دیالکتیک وابستگی به مقابله با نظریهٔ توسعهٔ امپریالیستی برمیخیزد و علیه پروژهٔ اقتصادی بورژوازی آمریکای لاتین موسوم به "توسعهگرا" در دهههای ۶۰ و ۷۰ به بحث میپردازد.
در مورد نظریهٔ توسعه، این دیدگاه توسط متفکرانی چون والت ویتمن روستو مطرح شد که همراه با تالکوت پارسونز، چشماندازی از متروپل امپریالیسم ارائه میکردند. از منظر آنان، سرمایهٔ فراملی بهعنوان نیرویی پیشرو و محرک توسعه معرفی میشد و چارچوب نظریشان مبتنی بر کارکرد گرایی ساختاری بود. در این تفسیر، عقبماندگی کشورهای پیرامونی به "ناهمگنی ساختاری" اقتصادهای آمریکای لاتین و ناتوانی آنها در جذب تکنیکهای تولید کشورهای مرکز نسبت داده میشد، در حالی که واقعیت، استمرار وابستگی و سلطهٔ سرمایهٔ امپریالیستی بود. بر اساس این دیدگاه، برای ایجاد توسعهای که مطابق با استانداردهای سرمایهداری جهانی باشد، لازم بود که کودتاهای نظامی با حمایت امپریالیستها در کشورهای عقبمانده اجرا شود، توسعهای که در واقع توسعهٔ سرمایهداری افسارگسیختهای بود که هدفش همگنسازی و تثبیت سلطهٔ کشورهای امپریالیستی بر پیرامون بود. این همان تصور آنان از "توسعه" بود، نگاهی که واقعیت استثمار و وابستگی را نادیده میگرفت.
این دیدگاه با طرح مکتب نئوکلاسیک اقتصاد به ویژه در مدل هکشر-اُهلین پیوند دارد. این مدل با بازخوانی ایدههای دیوید ریکاردو دربارهٔ مزیتهای نسبی در تجارت بینالمللی استدلال میکرد که اگر تجارت آزاد شود و مرزها به روی کالاها و سرمایه گشوده گردد، کشورهای عقبمانده یا در حال توسعه میتوانند با کشورهای پیشرفتهتر همگرا شوند.
از سوی دیگر، در دهههای ۶۰ و ۷۰ پروژهٔ اقتصادی بورژوازیهای توسعهگرا وجود داشت که توسط کمیسیون اقتصادی برای آمریکای لاتین نمایندگی میشد. این نهاد توسط دولتهای وقت و سازمان ملل ایجاد شده بود. در آن، جامعهشناسان گوناگون آمریکای لاتین برداشت خاص خود از توسعه را بسط دادند. نویسندگانی چون رائول پریبیش از آرژانتین، آنیبال پینتو در شیلی و سلسو فورتادو از برزیل بر این باور بودند که بدیل برای آمریکای لاتین، توسعهگرایی است: به عقیدهٔ آنان، بورژوازی ملی باید توسط دولت تقویت میشد و این امر نشانگر مرحلهگرایی و تدریجگرایی یک موفقیت احتمالی برای اقتصاد آمریکای لاتین بود.
افکار مرکزی این دیدگاه این است که لازم است اقتصاد قاره به سوی پروژهای از صنعتیسازی تحت هدایت دولت هدایت شود، همراه با آزادسازی نیروی کار، جایگزینی واردات و ترویج توسعه از درون — چیزی که امروزه آن را قطع رابطه یا استقلال از مرکز مینامیم — که بسیار هماهنگ با کینزیانیسم است، اما از منظر پیرامونی.
از نظر سیاسی، این دیدگاه، که همچنین به عنوان ساختارگرایی شناخته میشود، تا حدی با دیدگاه مرحلهگرایانهٔ استالینیسم همراستا بود، که در آن بر ضرورت ایجاد ائتلاف با بورژوازی ملی در کشورهای عقبمانده برای توسعهٔ سرمایهداری قبل از تلاش برای سوسیالیسم تأکید میشد.
این امر به حمایت این جریان از رویکردهای ملیگرایانه از سوی احزاب چپ در منطقه و همچنین از سوی شخصیتهای فکری این جریان، مانند آگوستین کوئوا در اکوادور و انریک سِمو در مکزیک، منجر شد. در مقابل، مارینی تصمیم گرفت از نظریهٔ کارل مارکس بهرهبرداری کند و با خوانشی تازه از سرمایه، ایدهای نو خلق کند که یک گسست نظری آشکار با آنچه در زمان او تولید شده بود ایجاد کرد: نظریهٔ امپریالیستی توسعه که در مرکز تولید شده بود و نظریهٔ توسعهٔ ساختارگرایانه که در پیرامون شکل گرفته بود.
مارینی متدلوژی کارل مارکس را به عنوان یک ابزار تحلیلی کلی در نظر میگیرد و آن را در دیالکتیک وابستگی برای مطالعهٔ واقعیتهای مادی و عینی آمریکای لاتین بکار میبرد، به این ترتیب میتوان مکانیزمها و روندهای خاص، واقعی و اصیل سرمایهداری در پیرامون را تحلیل و نقد کرد.
او می گوبد به اثر مارکس رجوع کرده تا بطور ویژه، واقعی و ملموس سرمایهداری وابسته را درک کند و بدین ترتیب اثری متفاوت و اصیل خلقکند. این یک مقالهٔ انتزاعی نیست که بخواهد از مارکس فراتر رود یا به دور مارکس بچرخد، بلکه همراه اوست تا واقعیت کشورهای ما را درک کند و نتیجهٔ آن خلاق اثری کاملاً اصیل برای زمان خود بود.
برای درک خلاقیت نظری مارینی، میتوان از مثال موسیقایی هکتور ویلالوبوس استفاده کرد. ویلالوبوس رهبر و خالق موسیقی کلاسیک برزیل بود و با بنیانگذاران این ژانر، بهویژه سباستیان باخ، آشنا بود. آثار او به کانتلتاها، گروهخوانیها و بهویژه باخیانها تقسیم میشوند. این آثار تنها الهام یا نمونهبرداری از باخ نیستند و نه صرفاً بازتاب موسیقی سنتی برزیل، بلکه سنتزی اصیل و واقعاً شگفتانگیز به شمار میروند، همانطور که آلخو کارپنیر تأکید میکند، ترکیبی از باخ و صداهای سنتی تودههای مردم و سنتهای ضدبردهداری برزیل می باشند.
به همین صورت، مارینی نیز کپی از آثار مارکس برای آمریکای لاتین انجام نمیدهد. او نه تنها ناتوانی و عقبماندگی کشورهای ما را توصیف میکند، بلکه در یک تمرین جسارت فکری، نظریهای متفاوت و اصیل خلق میکند — یکی از برجستهترین و نوآورانهترین مقالات آن دوران. چارچوب نظریه مارکس در نگاه مارینی انتزاعی باقی نمیماند، بلکه در واقعیتهای ملموس آمریکای لاتین به کار گرفته میشود تا دینامیکهای خاص، اصیل و منحصر به فرد سرمایهداری و وابستگی در منطقه تحلیل گردد.
از میان دستاوردهای نظری مارینی، دو مورد برای زمان ما اهمیت ویژهای دارند. مورد نخست، نظریهٔ وابستگی است که مارینی در آن چنین استدلال میکند:
"انتقال سودها و در نتیجه ارزش اضافی، به کشورهای صنعتی به سمت شکلگیری نرخ میانگین سود در سطح بینالمللی هدایت میشود، چیزی که تبادل را از وابستگی شدید آن نسبت به ارزش کالاها آزاد میکند. به بیان دیگر، اهمیت ارزشی که در مرحلهٔ قبل بهعنوان تنظیمکننده معاملات بینالمللی عمل میکرد، به تدریج جای خود را به برتری قیمت تولید میدهد. تنها در این صورت میتوان گفت که —با وجود ادامهٔ مانع شدن از سوی عوامل خارج از اقتصاد، مانند انحصارها— اقتصاد بینالمللی به کمال خود میرسد و مکانیزمهای مربوط به تراکم سرمایه را در مقیاس فزاینده به کار میاندازد."
نخستین نکته: وابستگی و بهرهکشی
در تحلیل مارینی، سرمایهداری پیرامونی بر پایهٔ رابطهای نابرابر و استثماری با مرکز شکل گرفته است. فقر، نابرابری و تنگدستی در کشورهای پیرامونی نه نتیجهٔ یک "سرنوشت تاریخی" یا "تأخیر تمدنی"، بلکه پیامد مستقیم روابط سلطه و بهرهکشی سرمایهداری جهانیاند.
در چرخهٔ بازتولید گستردهٔ سرمایه، کشورهای آمریکای لاتین جایگاهی ساختاری در تقسیم بینالمللی کار پیدا میکنند: جایگاهِ وابستگی دائمی. در این موقعیت، استثمار بهگونهای عمل میکند که کشورهای پیرامونی هرگز قادر به انباشت سرمایهٔ کافی برای توسعهٔ خودگردان و گسست از سلطهٔ متروپل (کشورهای مرکزی) نمیشوند.
در این فرآیند، کشورهای مرکزی ترکیب ارگانیک سرمایهٔ خود را افزایش میدهند، در حالی که پیرامون ناچار به بازتولید خود بهعنوان صادرکنندهٔ مواد اولیه و کالاهای با سطح پایین ترکیب سرمایه میشود. در نتیجه، نرخ ارزش اضافی در پیرامون افزایش مییابد و شکاف درون نظام سرمایهداری جهانی تعمیق میگردد.
دومین دیدگاه نظری: بهرهکشی بیش از حد
ایدهٔ بهرهکشی بیش از حد نیروی کار توسط سرمایه، یکی از بنیادیترین نوآوریهای رُوی مائورو مارینی است. بهزعم او، سرمایهداری در پیرامون نه با افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه، بلکه با فشردن و استثمار شدیدتر کارگران به بازتولید خود ادامه میدهد. سرمایهگذاری کشورهای متروپل در کشورهای وابسته هرگز به توسعهٔ نیروهای مولده در این کشورها نمیانجامد، بلکه مستقیماً در خدمت چرخهٔ انباشت سرمایه در مرکز است. سود حاصل، از فشار فزاینده بر نیروی کار، دستمزدهای زیر ارزش واقعی و فرسودگی جسمی و روحی طبقهٔ کارگر در آمریکای لاتین به دست میآید.
در این ساختار، سرمایهٔ جهانی ارزش اضافی را از پیرامون به مرکز منتقل میکند، بهعبارتی، کشورهای امپریالیستی با غارت نیروی کارِ ملتهای وابسته انباشت خود را تضمین میکنند. از همینرو، کشورهای ثروتمند دقیقاً به همان اندازه ثروتمندتر میشوند که کشورهای پیرامونی فقیر میگردند. وابستگی، صرفاً رابطهای اقتصادی نیست، بلکه شکلی از سلطهٔ طبقاتی در مقیاس جهانی است.
به گفتهٔ خایمه اوسوریو، کار در کشورهای وابسته سه ویژگی اصلی دارد:
1. پرداخت کمتر از ارزش واقعی نیروی کار، یعنی بخشی از بودجهٔ بازتولید کارگر مستقیماً به بودجهٔ انباشت سرمایه منتقل میشود.
2. تمدید زمان کار تا حد فرسودگی زودرس، بهگونهای که سرمایه سالهای آیندهٔ زندگی کارگر را پیشاپیش تصاحب میکند.
3. افزایش شدت کار و بهرهوری، بطوریکه هر ثانیه از روز کاری باید به زمان تولید ارزش تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، زندگی کارگران بطور کامل در خدمت انباشت سرمایه قرار میگیرد. پرولتاریای کشورهای مرکز و پیرامون، گرچه دشمن مشترکی دارند، اما شرایط مادی و نرخ بهرهکشیشان یکسان نیست: در پیرامون، استثمار شدیدتر، ساعات کار طولانیتر و فرسایش جسمی و روانی عمیقتر است.
کافی است شرایط کار و دستمزد کارگران در یک شرکت چندملیتی در مکزیک یا بنگلادش را با همان شرکت در ایالات متحده یا آلمان مقایسه کنیم. همان دو اصل مارینی —ترکیب ارگانیک پایین سرمایه در پیرامون و بهرهکشی بیش از حد کار توسط سرمایهٔ متروپل— هنوز در قرن بیستویکم نیز به قوت خود باقیاند.
البته مارینی و شاگردانش یادآور میشوند که تضادهای طبقاتی حتی در درون کشورهای پیشرفته نیز بازتاب مییابد: کارگران مهاجر، کارگران غیررسمی، و نسل جدید پرولتاریای بیثبات (precariado) در شرایطی مشابه کارگران پیرامونی به سر میبرند. بحران مالی ۲۰۰۸ این واقعیت را آشکارتر کرد: ناامنی شغلی، بدهی مزمن و دشواری در بازتولید زندگی در کشورهای مرکز، چهرهای جهانی از استثمار سرمایهداری را نمایان ساخت.
گسستهای سیاسی و جنبشهای رادیکال در آمریکای لاتین
مهم است اشاره شود که این گسست نظری در فضاهای دانشگاهی و روشنفکری، بهعنوان شکلهای نوین اندیشیدن، یا میتوان گفت به منزلهٔ حساسیتِ دوران، رابطهای مستقیم با مبارزه طبقاتی زمان خود دارد ــ البته نه بصورت مکانیکی ــ نمیتوان گفت که دیالکتیک وابستگی بازتابی آینهوار از مبارزهٔ طبقاتیِ زمان خویش است، اما بدون تردید بخشی از فضای دورانِ رادیکالیزه شدن سیاسی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به شمار میرود.
چنانکه خودِ نظریه پردازان "نظریهٔ مارکسیستی وابستگی" (TMD) یادآور شدهاند، انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، شکست ایالات متحده در خلیج خوکها بدست مردم کوبا در سال ۱۹۶۱، جنبشهای دانشجویی ۱۹۶۸ در مکزیک پیش از برگزاری المپیک، سنگربندیهای مه ۱۹۶۸ در فرانسه، بهار پراگ، دانشجویان ژاپنی که خود را "زنگاکورن" مینامیدند، مرگ ارنستو چهگوارا، شکلگیری تریکنتیننتال و نیز مبارزهٔ جبههٔ آزادیبخش ملی برای الجزایر و بهویژه ظهور آنچه "چپ نو" خوانده میشود، بخشی از دوران گسست نظری و همچنین گسست سیاسی بهشمار میروند.
اصلیترین گسست سیاسی در میان بخشهای گستردهای از جوانان در آمریکای لاتین، بهویژه، با سیاستِ پروژههای توسعهگرایی ملی بود: یعنی باوری به ناتوانیِ بورژوازیهای ملی در هدایت پروژههای بومی و نارضایتی از برآورده نشدنِ مطالباتِ ساختاریِ بنیادیتر (مانند اصلاحات ارضی، دموکراسی، و وحدت ملی) و نیز ضرورتِ گسست از سیاستِ اصلاحگرایانهٔ احزاب کمونیستِ آمریکای لاتین، که ــ همانگونه که پیشتر یاد شد ــ معتقد بودند باید با دولتهای "توسعهگرای در قدرت" همکاری شود.
ظهورِ چنین دیدگاهی مبتنی بر آن بود که حلِ مشکلات ساختاریِ کشورهای ما تنها از طریق انقلابی از نوع سوسیالیستی ممکن است.
اما "چپ نو" از چه راهبردی دفاع میکرد؟
مارینی در برزیل بنیانگذار و یکی از فعالان برجسته گروه «سازمان انقلابی مارکسیستی کارگری» (POLOP) در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود. این سازمان، یک تشکل غیرمتعارف و انتقادی نسبت به خط کمونیست غالب و معتقد به مبارزه مسلحانه بود و در همان زمان نقش مهمی در نقد سیاستهای رسمی و ارائه رویکردهای متفاوت در راستای مبارزه طبقاتی ایفا میکرد. فعالیت مارینی محدود به POLOP نبود. او در دوران دوم تبعید خود در شیلی با جنبش چپ مسلح MIR در شهر کونسپسیون همکاری میکرد و به دلیل تعهد و مبارزهاش شکنجه شد و ناچار به فرار میان مکزیک، شیلی و برزیل گردید.
این سازمان همزمان و هم دوره با "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria – MIR) به رهبری میگل انریکز در شیلی، "لیگ کمونیست ۲۳ سپتامبر" در مکزیک به رهبری ایگناسیو سالاس اوبرگون، "ارتش آزادیبخش ملی کلمبیا" به فرماندهی کامیلو تورس، "توپاماروس " به رهبری رائول سندیک در اروگوئه، "حزب انقلابی کارگرانِ مبارزِ آرژانتین" به رهبری روبرتو سانتوچو، اشغال زمینها توسط هوگو بلانکو در پرو، و همچنین گروه "ارتش مردمی بوریکوآ ماشتِروس" در پورتوریکو به فرماندهی فیلبرت اوخادا و دیگران بود.
یکی از ویژگیهای قابل تحسین مارینی، برخلاف گرایشهای متداول امروز، این است که او هرگز خود را صرفاً به عنوان یک روشنفکر معرفی نکرد. او نه تنها در حوزه ایدئولوژیک مبارزه میکرد، بلکه قطعاً یک فعال و انقلابی واقعی بود و همین باعث شد که مسیر تبعید دشوار و تاریکی را تجربه کند.
این طیف چپ، در اصول اساسی با یکدیگر همنظر بودند: نخست، آنان خط احزاب کمونیست قاره را که با پروژههای توسعهگرا همسو بودند، نقد میکردند و دوم، ضرورت مبارزه مسلحانه در برابر اصلاحگرایی را مورد تأکید قرار میدادند. این دیدگاه در آثار مارینی درباره شیلی، به ویژه در کتاب انقلاب و ضدانقلاب، مشاهده میشود، جایی که او فاصله خود را از دولت سالوادور آلنده اعلام میکند و توهم صلحطلبانه حزب کمونیست و دولت اتحاد مردمی را نقد کرد.
با وجود بحثها و اختلافها، مارینی بخشی از طیف فعالان جنبش مسلحانهٔ سوسیالیستی دوران خود بود، در شیلی عضو دبیرخانهٔ سیاسی MIR بود و جالب آنکه بسیاری از روشنفکران که امروز از او نقل قول میکنند، این عنصر را نادیده میگیرند، بهعنوان یک دادهٔ حاشیهای ثبت میکنند یا کوچک جلوه میدهند.
شکست رادیکالیسم و تجربهٔ ضدانقلاب در آمریکای لاتین
با شکست دوران رادیکالیسم، آمریکای لاتین وارد تاریکترین فصل تاریخ خود شد — گویی تجربهٔ "آشویتسِ آمریکای لاتین" را از سر میگذراند. ضدانقلابِ امپریالیستی در سراسر قاره به پیروزی رسید، دکترین "امنیت ملی" با خون و آتش بر تودهها تحمیل شد، طرحهای جاسوسی و سرکوب اجرا گردید و پیروزی پیاپی کودتاهای نظامی در سراسر مخروط جنوبی (کشورهای جنوب آمریکای لاتین مانند آرژانتین، شیلی، اروگوئه و پاراگوئه) نشانهٔ تغییری تاریخی بود که به شکست بسیاری از سنتهای انقلابی و سیاسی آن دوران انجامید.
مدرسهٔ عالی مکانیک نیروهای مسلح آرژانتین (مرکز اصلی شکنجه و سرکوب مخالفان سیاسی در دوران دیکتاتوری نظامی، ۱۹۷۶–۱۹۸۳) و ورزشگاه ملی شیلی (که پس از کودتای ۱۹۷۳ به اردوگاه بازداشت و اعدام هزاران مبارز و فعال سیاسی بدل شد) چهرههای آشکار "آشویتسِ آمریکای لاتین" بودند، فضاهایی که در آن ماشین دولتیِ بورژوازی سرمایهداری با خشونتی سیستماتیک بر تودهها شکنجه، ارعاب و نابودی اعمال میکرد.
با شکستهای دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، مارینی همچنان در صف چپ رادیکال ایستاد. او نهتنها از "چپ نو" دفاع میکرد، بلکه بهعنوان انقلابی و تحلیلگر فرایندهای آزادیبخش در آمریکای مرکزی نقش فعالی داشت. در حالیکه بسیاری از همرزمان نظری و سیاسیاش میدان مبارزه را ترک کردند و به آکادمیهای بیتعهد پناه بردند، مارینی تا پایان عمر بر تعهد طبقاتی و دیدگاه انقلابی خود پای فشرد — و همین پایداری است که او را به یکی از چهرههای برجستهٔ روشنفکری انتقادی در دوران خود بدل میسازد، عصری که در آن تعهد سیاسی در دانشگاهها روزبهروز رنگ میبازد.