روایت جنگ از درون: رفت سرکوچه زباله بگذارد؛ جسدش بر زمین افتاد
این یادداشت را در حالی مینویسم که شش روز از آغاز جنگ گذشته است و من به همراه خانوادهام رسما به آواره جنگی تبدیل شدهایم…/
***
دوشنبه ساعت حدود نه و نیم صبح، کنار مامان روی تختش خوابیده بودم که یکهو با صدای انفجار مهیب و لرزش شدید شیشهها از خواب پریدیم و به سمت حال دویدییم، از وحشت همدیگر را محکم بغل کردیم و جیغ زدیم: «جنگ شد! جنگ شد! اعظم! پدر! جنگ شد…» همسایه ها سراسیمه پریدند بیرون و صدای جیغ در مجتمع پیچید…
تا چند ساعت بعد همچنان زانوهایم میلرزید! انگار از تو خالی شده بود! تا حالا ترس را اینطور لخت و عریان و از نزدیک حس نکرده بودم، أصلا تا حالا انقدر در زندگی نترسیده بودم؛ این اولین مواجهه من با جنگ بود!
هر کداممان، مضطرب در سمتی از خانه راه میرفتیم و شروع کرده بودیم به چک کردن خبرها و تماسها یکی پس از دیگری…
«واقعا جنگ شده؟!…»
«کجا رو زدن؟!…»
«شما خوبین؟…
«از بقیه خبر دارین؟!…»
«حالا چی میشه؟…»
…..
مامان از شدت اضطراب شروع کرد به تمیز کردن شیشه و آشپزی… پدر فشار خونش رفت بالا و کمی خوابید، من و اعظم دربهدر دنبال خبر اما گوشمان تیز شده بود به صدا، هر صدایی؛ از آن لحظه تا همین حالا با هر صدایی هزار متر به هوا میپریم!
چند ساعت گذشت و انگار همه چیز آرام بود، یعنی طوری که حتی فکر کردم که صبح خواب دیدم وهمه چیز یک کابوس وحشتناک بوده و حالا تمام شده که مامان گفت: «این آرامش قبل از طوفانه عزیزم! خوب بخواب که شب تا صبح از صدای انفجار و ترس نمیتونیم بخوابیم! تو جنگ دوازده روزه هم اینطوری بود!»
مامان درست گفت، از هشت-نه شب دوباره صدای انفجار بی وقفه و ما در اضطرابی وحشتناک، انگار که هر لحظه آماده بودیم تا بدترین اتفاق بیفتد و در جایی از خانه پناه بگیریم؛ آن شب تا صبح تشکهایمان را کنار هم در حال انداختیم اما پلک نزدیم.
فردای آن روز دیگر رسما وارد روز دوم جنگ شده بودیم، فقط به اینترنت ملی دسترسی داشتیم، ماهواره هم که همه سیگنالهایش از کار افتاده بود و این بیخبری داشت ما را میکشت. حدود ساعت هشت شب نشسته بودیم چایی با خرما میخوردیم و سعی میکردیم مثل اشرایط را تحلیل کنیم که یکباره صدای دو انفجار خیلی نزدیک به خانه آمد، یکهو تمام خانه طوری لرزید که انگار همین حالا قرار بود فرو بریزد. جیغ زدیم و بلافاصله به سمتی از خانه رفتیم تا پناه بگیریم، پدرم زمین خورد و ما جیغ میزدیم «پدر… پدر!…بیا اینجا…»
باز هم صدای انفجار و لرزش خانه، پنجرهها و لوستر…
موشک بود، نمیدانم چند دقیقه طول کشید اما برای ما هر ثانیه به اندازه چند ساعت بود، تمام نمیشد…
بوم…
لرزش چهارستون خانه، صدای شکستن شیشه…
بوم…
صدای جیغ از مجتمع و گریه بلند بچه…
بوم…
من: «خدایا خودت حفظمون کن…»
مامان: «دعای عظم البلا رو بخون»
من: «یادم نیست، میترسم»
اعظم: «آزی! آروم باش!»
مامان بغلم کرد: «قربونت برم، هرچی بشه کنار همیم مامان…»
صدای انفجار متوقف شد… حالا صدای همسایهها، بیرون ریختنشان از خانه، صدای تند راه رفتن و دویدن حتی، صدای سراسیمگی و اضطراب، صدای آمبولانس… چند نفر رفته بودند سر کوچه برای کمک به یکی از همسایهها که رفته بود کیسه زبالهاش را طبق عادت هر شب بگذارد اما جسد بیجانش حالا روی زمین افتاده بود و زبالهها پخش روی زمین. فهمیدیم چند موشک دو خیابان آن طرفتر خانه ی ما را زده بودند و ترکش یکی از موشکها جانش را گرفته بود.
بوی باروت در تمام مجتمع آپارتمانی پیچیده بود، و حیاط مجتمع پر شده بود از گرد و خاک، پنجره های خانههای سمت غربی مجتمع شکسته همگی شده بودند، همینطور پنجره اتاق مامان هم شکسته بود اما تنها شانسی که آوردیم این بود که در اتاق مامان بسته بود و شیشهها به سمت ما پرتاب نشده بود.
…
چند دقیقه گذشت، همه همچنان در بهت بودیم. کی فکرش را میکرد در چند قدمی خانه ما موشک زده باشند؟ مگر مرگ برای همسایه نبود؟ مگر نگفته بودند قرار است موشکها خیلی تمیز و بی سر و صدا و بسیار دقیق به هدف بخورد! خانه ما کجای هدف بود؟ همسایه ما که از ترکش موشک جان خود را از دست داد، هدف کدام نقطه زنی دقیق بود؟
عکس نویسنده: آزاده صادقی (در وضعیت جنگی)
قند مامان بالا رفته بود، صورت پدر سرخ شده بود، هرچند میگفت «نه فشارم بالا نیست، خوبم، دیگه اینجا رو نمیزنن. کوچولو خوردم زمین؛ فقط پام درد میکنه»
عمه بتول زنگ زد و با دستپاچگی گفت: «تو خبرا خوندیم سمت شما رو زدن، شما خوبین؟»
من: «خیلی وحشتناک بود عمه، واقعا فک کردم تموم شد و قراره همهمون بمیریم!» و زدم زیر گریه…
عمه بتول: «قربونت برم! آخ، عمه! بیاین اینجا! بیاین اصفهان، اینجا خونه ما؛ اگر کنار هم باشیم بهتره، اینجا رو هم دارن میزنند ولی صدا حداقل در جایی که خونه ماست کمتره عمه، حداقل خونه از دیروز نلرزیده.»
بعداز انفجارهای شدید اطراف خانه مان؛ هر چه سریعتر راهی جاده شدیم. از ناامنی جاده هم میترسیدیم، از اینکه اگر در جاده باشیم و موشک بزنند چه! اما محله مان هم دیگر جایی برای ماندن نبود، باید انتخاب میکردیم؛ یا میماندیم در خانهای که دیگر به معنای واقعی کلمه امن نبود و یا باید به جاده و سرنوشتی میزدیم که نمیدانستیم آخرش قرار است چه شود.
حدود ساعت هشت صبح رسیدیم خانه عمه بتول و زهره در جنوب أصفهان. عمههایم را پس از شش سال میدیدم، عمه بتول را در آغوش گرفتم و گفتم: «مرسی که به مای جنگزده جا دادین!»
عمه بتول گفت: «این چه حرفیه قربونت برم عمه! تاریخ تکرار شد عمه، ما خودمونم جنگزده بودیم…»
راست میگفت، آنها آخرین کسانی بودند که وقتی عراق، آبادان را زیر بمب گرفته بود خانه و زندگیشان را رها کردند و از آن شهر خارج شدند، انقدر سراسیمه که حتی شناسنامههایشان را هم جا گذاشتند… و حالا بیشتر از ۳۰ سال بعد تاریخ برای برادرزادههایشان تکرار میشد…
خانه عمهها یک خانه کوچک اما دلنشین با دو اتاق خواب است، این چند روز سعی کردهایم کمی با هم مهربانتر باشیم، بیشتر عمه بتول آشپزی میکند، بقیه در تمیز کردن خانه و شستن ظرفها و بقیه کارها کمک میکنیم. اما عمه زهره همچنان از صبح تا ظهر میرود سر مغازه، فروشنده خوشنام لوازم التحریر محله است، همه مشتریها او را با اخلاق خوب و مشتری مداریش می شناسند اما این روزها دل و دماغ ندارد، صاحب مغازه گفته «خانم صادقی هر وقت ترسیدی یا یه وقت صدای انفجار نزدیکت شنیدی فقط درو ببند و فرار کن سمت خونه.» عمه هم ته مغازه مینشیند و به قول خودش در حالت آمادهباش اما تا وقتی که به خانه برگردد، جان ما هزار بار در میرود. هرچند مغازه تنها چند کوچه آنطرفتر است اما خب این روزها صدای بمب و انفجار از همه جای اصفهان بلند میشود
دیروز برای اولین بار صدای جنگندههای آمریکایی را شنیدم، ساعت ۶ صبح بود، چند ساعتی بود که آرامش داشتیم و داشت خوابم میبرد که با صدای انفجار مهیب چندمتر به هوا پریدیم. دلمان هری ریخت پایین، درست مثل وقتی زده بودند دو خیابان آنطرفتر خانه مان در تهران را، فکر میکردم دیگر قرار نیست آن لحظه ترسناک را تجربه کنم اما نه، انگار هرجا که برویم میآید دنبالمان. جنگنده لعنتی ده دقیقه در آسمان و انگار بالای سر خانهها میچرخید، دوباره زانوهایم میلرزید و انگار از تو خالی شده بود: «زانوهام داره میلرزه، خیلی ترسوام!»
عمه بتول گفت: «نه جان عمه، من هم زانوهام میلرزه، طبیعیه…»
دلگرم شدم. در تمام آن ده دقیقه که به اندازه یک ساعت طول کشید با خودم میگفتم: «نکنه بندازه خونه ما! نکنه بندازه خونه بغلی که موج انفجار ما را هم ببرد با خودش!» بعد با خودم شرمنده میشدم که خب قرار است بایندازد جایی دیگر؟ اما «خب هر جا که بیندازه؛ بالاخره موج انفجارش معلوم نیست چی کار میکنه با خونههای اطراف…»
دیشب مهدی (یکی از همسایهها) با پدر تماس گرفت و گفت از وقتی که ما مجتمع آپارتمانی را ترک کردهایم هر شب، محله ما موشک باران شده، هر شب بدتر از شب قبل و من هر بار یاد حرف پدر میافتم که آن شب هولناک میگفت «دیگه دوبار که یه جا رو نمیزنن!» اما زدند.پریشب نمیدانم یک موشک یا چند بمب انداخته اند درست کوچه بغلیمان در تهران و ماشین یکی از همسایهها ترکش خورده و کاملا جمع شده. شیشههای تمام خانهها تا چندین کوچه اطراف از جمله خانه ما ریخته و البته ساختمان مجتمع هم از شدت انفجارها کمی آسیب دیده. مهدی میگفت در کوچه منتهی به خانه که میروی انگار داری در مخروبه قدم میزنی، همه جا پر از شیشه خرده، پر از آشغال، پر از گرد و خاک حاصل از انفجار، انگار که دیگر آنجا هیچ شباهتی به کوچه قشنگ ما ندارد.
مهدی میگفت: بیشتر اهالی محل تخلیه کردهاند اما هنوز سه چهار همسایه در مجتمع ما ماندهاند چون جایی را برای رفتن ندارند. دلم برای خانم منصوریان (یکی از همسایهها) که مجبور است از مادر شوهر معلولش نگهداری کند کباب است، تمام این چند روز آنجا بوده و مجبور است بماند. به او زنگ زدیم و مامان با التماس میگفت «بیاین اصفهان خونه فامیلای ما تو رو خدا، جا هست نگران نباشین، حداقل دور هم میمونیم…»
نمیدانم این چند همسایه ما چطور تا حالا از شدت لرزشها و صداها و ترس هر لحظه انفجار زنده ماندهاند، حتی تصورش هم روانم را مچاله میکند، امیدوارم خانم منصوریان هرطور شده مادرشوهر معلولش را بردارد و بیاید پیش ما یا برود یک جای دیگری، بعد با خودم میگویم «خب کجا؟! ما هم که داریم تو یه شهر دیگر تقریبا همان را تجربه میکنیم! جای امن دقیقا کجاست؟! أصلا جای امنی مانده!؟»
شبی که خانه را ترک کردیم فکر میکردم خیلی زود برمیگردیم، دوست داشتم از ته قلب حرف پدر را که گفته بود «دیگه دوبار که یه جا رو نمیزنن» درست از آب دربیاید. هرگز فکر نمیکردم قرار است خانه نیمه مخروبهای برای بازگشتن داشته باشیم.
آزاده صادقی
کانون زنان ایرانی
۱۸ اسفند ۱۴۰۴
برگرفته از سایت ما زنان