گذار در بستر جنگ؛ آیا الگوی «ائتلاف شمال» تکرار میشود؟
الف) جنگ و مهندسی قدرت
ایران امروز در میانهی یک جنگ ویرانگر قرار دارد. مسأله اما فراتر از احساسات است، فراتر از موافقت یا عدم موافقت با جنگ است و فراتر از محکومیت و عدم محکومیت آن است. مسألهی اصلی این است که «جنگ شده است» و حال «چه میشود» و «چه باید کرد»؟
مرگ علی خامنهای در نتیجهی این جنگ، صرفاً پایان حیات یک رهبر سیاسی-مذهبی نیست، بلکه ضربهای مستقیم به سازوکار تمرکز قدرتیست که جمهوری اسلامی طی چهار دهه بر پایه آن شکل گرفته بود. در نظامی که تصمیم نهایی، داوری نهایی و انسجام نهادی در جایگاه رهبری متمرکز شده باشد، حذف رأس هرم قدرت مسألهای بنیادیست: مسأله، مهندسی قدرت و تعیین نیروییست که خلأ ایجادشده را پُر کند.
ساختار سیاسی جمهوری اسلامی بر تمرکز عمودی قدرت استوار بوده است؛ تمرکزی که اختلاف میان نهادهای حکومتی، تعارض میان نیروهای امنیتی و حتی شکافهای سیاسی درون نظام را در نهایت به نقطهای واحد ارجاع میداد. این ساختار در شرایط ثبات میتوانست کارکرد انسجامبخش داشته باشد، اما در شرایط جنگی به نقطهی آسیبپذیر تبدیل شد. حذف رأس نظام در این وضعیت دیگر صرفاً مسألهی تعیین جانشین نیست؛ مسأله این است که کدام نیرو قادر است در فضای موجود، سازمان قدرت را از نو شکل دهد.
در این شرایط، تحلیل آیندهی ایران صرفاً با اتکا به الگوهای کلاسیکِ بحران سیاسی قابل توضیح نیست. تجربهی تحولات سیاسی در چند دههی اخیر نشان میدهد که در بسیاری از موارد، تغییر حکومت و انتقال قدرت در بستر جنگ از ترکیبِ مداخلهی خارجی و تحرک نظامی نیروهای داخلی شکل گرفته است. در این الگو، مداخلهی خارجی الزاماً به معنای اشغال مستقیم نیست؛ بلکه در قالب برتری هوایی، فشار دیپلماتیک و پشتیبانی از نیروهای داخلی عمل میکند. نمونهی افغانستان در سال ۲۰۰۱ یکی از شناختهشدهترین مصادیق چنین مدلیست؛ جایی که ترکیب قدرت هوایی خارجی و نیروی زمینی داخلی به سرنگونی حکومت طالبان انجامید.
در همین چارچوب، برخی گزارشها و گمانهزنیهای سیاسی دربارهی احتمال نقشآفرینی احزاب و سازمانهای کوردِ همپیمان در تحولات آیندهی ایران مطرح شده است. در کنار این مسأله، فعالشدن جریانهای مختلف اپوزیسیون، منجمله اعلام دولت موقت از سوی «شورای ملی مقاومت» و تلاش برای برساختِ یک آلترناتیو سیاسی در سطح بینالمللی نیز به یکی از مؤلفههای مهمِ معادلهی قدرت تبدیل شده است. در این میان، نقش رضا پهلوی بهعنوان عامل تفرقه در میان اپوزوسیون، پس از مواضع بهشدت انحصارطلبانه و سرکوبگرانهاش به عاملِ همگرایی و وحدتِ نیروهای معتقد به اصلِ «نه شاه، نه شیخ» تبدیل شده است.
در سطح بینالمللی نیز ایالات متحده و اسرائیل بهعنوان دو بازیگر اصلی این جنگ نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به معادلات آن دارند. در این میان، برخی مواضع اعلامشده از سوی دونالد ترامپ نیز نشان میدهد که در بخشی از محاسبات سیاسی غرب، امکان دستیابی به توافق با چهرهای از درون ساختار جمهوری اسلامی همچنان مطرح است؛ رویکردی که خود به پیچیدهگی معادلهی گذار میافزاید.
مجموعهی این عوامل نشان میدهد که تحولات کنونی ایران، یک رقابت گسترده بر بستر مهندسی نظم پساجمهوری اسلامیست. جنگ، فشار دیپلماتیک و تحرک نظامی نیروهای داخلی همزمان در حال بازتعریفِ معادلهی قدرت در ایراناند.
ب) الگوهای تغییر حکومتها در جهان معاصر
برای فهم آنچه امروز در ایران در حال شکلگیریست، باید از چارچوبهای سادهانگارانه فاصله گرفت. ادبیات سیاسی قرن بیستم تغییر حکومتها را در قالب دو الگوی کلاسیک توضیح میداد؛ انقلاب یا فروپاشی درونی نظام. در این نگاه، یا جامعه از پایین نظم سیاسی را در هم میشکند، یا ساختار قدرت از درون دچار فرسایش و فروپاشی میشود.
این دو الگو هنوز در برخی موارد کارکرد تحلیلی دارند، اما تحولات ژئوپلیتیک سه دههی اخیر نشان داده است که تغییر حکومتها اغلب در یک قالب سازوکار پیچیدهتر رخ میدهد. در بسیاری از موارد، سقوط یک نظام سیاسی نتیجهی ترکیب مداخلهی خارجی و تحرک نیروهای داخلیست.
در این شرایط، تغییر حکومت دیگر صرفاً یک رخداد داخلی نیست. مداخلهی خارجی میتواند با برتری نظامی، عملیات اطلاعاتی و فشار دیپلماتیک ساختار دفاعی یک حکومت را تضعیف کند، در حالی که نیروهای داخلی در همان زمان برای بهرهبرداری از این اختلال در میدان وارد عمل میشوند. نتیجهی این همزمانی، تغییر سریع موازنهی قدرت در درون کشور هدف است.
اهمیت این الگو در آن است که تغییر حکومت را در پیوند با ساختار گستردهتر قدرت در نظام بینالملل توضیح میدهد. در این وضعیت سرنوشت یک نظام سیاسی دیگر صرفاً در درون مرزهای آن کشور تعیین نمیشود، بلکه در تقاطع میان جنگ، دیپلماسی و رقابت ژئوپلیتیک شکل میگیرد. به همین دلیل، برای فهم تحولات امروز ایران باید این سطح گستردهتر از بازآرایی قدرت را در نظر گرفت.
پ) الگوی افغانستان؛ منطقِ گذار در بستر جنگ
الگوی افغانستان نخستین صورتِ منسجمِ گذار در بستر جنگ، روشنترین و موفقترین نمونهی آن بود. آنچه در افغانستانِ سال ۲۰۰۱ رخ داد، صرفاً سقوط یک حکومت در اثر مداخلهی خارجی نبود؛ بلکه صورتبندی یک آرایش تازهی قدرت بود که در آن برتری نظامی خارجی، نیروی زمینیِ داخلی و مهندسی دیپلماتیکِ نظم جایگزین بهطور همزمان عمل کردند. همین همزمانی بود که موازنهی قدرت را در یک مدت کوتاه بهطور کامل برهم زد.
مداخلهی ایالات متحده در افغانستان با منطق اشغال کلاسیک پیش نرفت. ارتش آمریکا بهجای اتکا به استقرار گستردهی نیروی زمینی، بر دو ستون اصلی تکیه کرد؛ برتری مطلق در حوزهی هوایی و اطلاعاتی، و استفاده از نیروهای داخلیِ مخالف طالبان بهعنوان بازوی زمینیِ پیشروی. این تقسیم کار، جوهرهی الگوی افغانستان بود. نیروی خارجی ماشین جنگیِ حکومت مستقر را درهم میشکست و نیروی داخلی خلأیی را که در میدان ایجاد میشد پُر میکرد.
در اینجا نقش تعیینکننده را «ائتلاف شمال» بر عهده داشت؛ مجموعهای از نیروهای ضدطالبان که پیش از مداخلهی آمریکا نیز حضور داشتند، اما در غیاب برتری هوایی و پشتیبانی خارجی توان برهمزدن موازنهی قدرت در سطح ملی را نداشتند. ورود آمریکا این وضعیت را دگرگون کرد. حملات هوایی، مراکز فرماندهی، خطوط تدارکاتی و مواضع دفاعی طالبان را فلج کرد و راه را برای پیشروی زمینیِ ائتلاف شمال گشود. نتیجه روشن بود؛ فروپاشی شتابان ساختار نظامی طالبان و سقوط سریع قدرت سیاسی آن.
اهمیت افغانستان فقط در سرعت این فروپاشی نیست، بلکه در منطق عملیاتی آن است. این تجربه نشان داد که تغییر رژیم در دوران جدید الزاماً از مسیر اشغال مستقیم و پرهزینه پیش نمیرود. قدرت خارجی میتواند با فنآوری نظامی، برتری اطلاعاتی و ظرفیت دیپلماتیک، هزینهی مداخله را کاهش دهد و در همان حال مسیر جابهجایی قدرت را هموار کند. اما آنچه این جابهجایی را کامل میکند نه بمباران، بلکه نیروییست که در میدان پیشروی کند، خلأ را پُر کند و نتیجهی فروپاشی نظام پیشین را به استقرار قدرت جدید بدل سازد.
در افغانستان، عملیات نظامی از همان آغاز با مهندسی سیاسی همراه بود. هدف فقط عقبراندن طالبان نبود؛ برساختِ نظم پساطالبانی نیز بود. کنفرانس بن و تشکیل دولت انتقالی دقیقاً در همین چارچوب معنا مییابد. به بیان روشنتر، الگوی افغانستان از سه مؤلفهی بههمپیوسته تشکیل میشد: تخریب توان نظامیِ حکومت مستقر، پیشروی نیروی زمینیِ داخلی، و صورتبندی دیپلماتیکِ قدرت جایگزین. هیچیک از این سه مؤلفه بهتنهایی کافی نبود؛ کار را ترکیب آنها پیش بُرد.
در همینجاست که افغانستان برای بحث ایران اهمیت پیدا میکند. مسأله، تکرار مکانیکیِ یک تجربهی تاریخی نیست؛ فهم منطق آن تجربه است. افغانستان نشان داد که در شرایط جنگی، جابهجایی قدرت زمانی از سطح تزلزل به سطح سقوط میرسد که ضربهی خارجی، نیروی زمینیِ داخلی و آلترناتیو سیاسی در یک نقطه به هم برسند. این همان منطقیست که بدون فهم آن، تحلیل تحولات امروز ایران ناگزیر ناقص خواهد ماند. توجه به این مهم ضروریست که این منطق در جنگ با داعش در سوریه نیز به کار گرفته شده است.
ت) شکاف در ساختارِ جمهوری اسلامی و نقش اپوزیسیون
اگر منطق گذار در بستر جنگ را مبنا قرار دهیم، پرسش اصلی در مورد ایران این است که آیا شرایط عینیِ تحقق این سناریو در حال شکلگیریست یا نه؟ پاسخ به این پرسش نه با ارجاع به گمانهزنیهای سیاسی، بلکه با بررسی آرایش واقعی نیروها به دست میآید. سه متغیر در اینجا تعیینکنندهاند؛ شکاف در جمهوری اسلامی پس از حذف علی خامنهای، ظرفیت نیروهای داخلی برای تبدیلشدن به بازیگران میدانی و جایگاه ایران در معادلات ژئوپلیتیک منطقهای و بینالمللی. تنها در تقاطع این سه سطح است که میتوان دربارهی مسیر تحولات آینده داوری کرد.
نخستین متغیر به ساختار قدرت جمهوری اسلامی بازمیگردد. این نظام از آغاز بر تمرکز قدرت در جایگاه رهبری استوار بوده است؛ جایگاهی که نهفقط یک مقام مذهبی-سیاسی، بلکه محور اتصال شبکهای پیچیده از نهادهای امنیتی، نظامی و بوروکراتیک به شمار میرفت. حذف این نقطهی اتصال در بستر جنگ، صرفاً مسألهی جانشینی را پیش نمیکشد؛ بلکه ساختارِ «فرماندهی کل» را با اختلال روبهرو میکند. در این وضعیت رقابت میان نهادهای امنیتی، تعارض میان جناحهای سیاسی و تلاش برای کنترل منابع قدرت و ثروت، به سرعت به بازآرایی توازن نیروها در درون حاکمیت میانجامد. آنچه در ظاهر بحران جانشینی به نظر میرسد، در عمل یک شکاف عمیق در ساختار قدرت است.
متغیر دوم به اپوزیسیون جمهوری اسلامی مربوط میشود. در لحظههایی که ساختار قدرت مرکزی دچار اختلال میشود، نیروهایی که در شرایط عادی بیرون از دایرهی قدرت قرار دارند میتوانند به بازیگران فعال صحنه تبدیل شوند. در مورد ایران، این مسأله بهویژه در ارتباط با «همپیمانیِ نیروهای سیاسی کوردستان ایران» و چهبسا «جبههی مبارزین مردمی» در بلوچستان اهمیت مییابد. این نیروها در شرایط عادی توان تغییر موازنهی قدرت در سطح ملی را ندارند، اما در لحظهی تزلزل مرکز میتوانند به عامل گشودن جبهههای میدانی علیه ساختار مستقر تبدیل شوند. در این وضعیت، پیوند میان این نیروها و حمایتهای خارجی میتواند معادلهی قدرت را دگرگون کند.
در کنار این نیروهای میدانی، اپوزیسیون سازمانیافته نیز نقش تعیینکنندهای در سطح سیاسی و بینالمللی ایفا میکند. شورای ملی مقاومت در این میان جایگاه ویژهای دارد. این شورا طی دهههای گذشته شبکهی گستردهای از ارتباطات سیاسی در غرب ایجاد کرده و توانسته است خود را بهعنوان بازیگر اصلی در بستر «دیپلماسی انقلابی» تثبیت کند. تقلیل این روابط به نشستوبرخاست با «سیاستمداران بازنشسته»(!) نادیده گرفتن واقعیت سیاست در نظامهای قدرت است. در ساختارهای سیاسی غرب، بسیاری از چهرههایی که از مقام رسمی کنار میروند همچنان در مقام تصمیمساز در شبکههای قدرت و «اتاقهای فکر» عمل میکنند. حضور شخصیتهایی چون مایک پنس، مایک پمپئو و... در ارتباط با این شورا را نمیتوان به سخنرانیهای تشریفاتی تقلیل داد؛ این ارتباطات یک بخش مهم از میدان واقعی رقابت سیاسی در سطح بینالمللیست.
متغیر سوم به موقعیت ژئوپلیتیک ایران مربوط میشود. ایران در یکی از پیچیدهترین مناطق ژئوپلیتیک جهان قرار گرفته است؛ منطقهای که در آن رقابت قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای همواره بر تحولات داخلی کشورها اثر گذاشته است. در این محیط، بحران قدرت در تهران صرفاً یک مسألهی داخلی باقی نمیماند. هرگونه اختلال در ساختار قدرت جمهوری اسلامی بهسرعت در معادلات منطقهای بازتاب مییابد و بازیگران خارجی را به بخشی از معادلهی داخلی تبدیل میسازد.
ترکیب این سه متغیر، شرایطی را شکل میدهد که در آن مسألهی اصلی دیگر صرفاً بقا یا سقوط یک حکومت نیست. آنچه در برابر ما قرار دارد رقابت بر بستر سازماندهی قدرت در ایرانِ پساجمهوری اسلامیست.
از این منظر، تحلیل تحولات ایران پس از حذف رأس نظام باید از سطح توصیف بحران فراتر رود و به بررسی آرایش واقعی نیروها بپردازد. تنها در این سطح است که میتوان فهمید آیا این شکاف به یک جابهجایی واقعی قدرت در ساختار سیاسی کشور خواهد انجامید یا نه.
ث) اپوزیسیون و مسألهی نیروی زمینی
در سناریوی گذار در بستر جنگ، تعیینکنندهترین متغیر نیروییست که بتواند خلأ قدرت را در میدان پُر کند. جنگ میتواند ساختار سیاسی یک حکومت را مختل کند و زنجیرهی فرماندهی را از هم بگسلد، اما جابهجایی واقعی قدرت تنها زمانی رخ میدهد که نیرویی در داخل کشور بتواند این اختلال را به پیشروی میدانی تبدیل کند. از همینجا مسألهی نیروی زمینی اهمیت مییابد.
در مورد ایران، این نیرو نه یک سازمان واحد بلکه مجموعهای از نیروهای داخلی با موقعیتهای متفاوت است. در سطح نخست، جامعهای قرار دارد که در سالهای اخیر بارها ظرفیت شورش شهری را نشان داده است. اعتراضهای گسترده در شهرهای مختلف بیانگر آن است که نظم سیاسی موجود فاقد ثبات اجتماعیست. با این حال، شورش شهری بهتنهایی قدرت را جابهجا نمیکند. اعتراض، شورش و قیام میتوانند ساختار سرکوب را فرسوده کنند و حکومت را درگیر بحران دائمی سازند، اما بدون پیوند با نیروهای سازمانیافته نمیتوانند به نیروی سرنگونی تبدیل شوند.
سطح دوم به نیروهای سازمانیافته مربوط میشود. در ایران این نقش بهطور مشخص به احزاب و سازمانهای کوردستان ایران، نیروهای بلوچ و کانونهای شورشیِ وابسته به مجاهدین خلق بازمیگردد. این نیروها در شرایط عادی توان تغییر موازنهی قدرت در سطح ملی را ندارند، اما در لحظهای که ساختار فرماندهی مرکزی دچار اختلال شود میتوانند جبهههای میدانی علیه ساختار مستقر بگشایند.
اهمیت این نیروها صرفاً در توان نظامی آنها نیست، بلکه در موقعیت جغرافیایی و سازمانیافتهگی سیاسیشان در لحظهی بحران است. هنگامی که مرکز قدرت دچار شکاف میشود، همین نیروها میتوانند به موقعیت راهبردی ارتقا پیدا کنند و توازن میدان را برهم بزنند.
در این شرایط، نیروی زمینی نه یک ارتش واحد، بلکه ترکیبی از شورش شهری و نیروهای سازمانیافته است. اگر چنین همزمانیای شکل بگیرد، شکاف در ساختار قدرت از سطح بحران سیاسی به سطح جابهجایی واقعی قدرت منتقل خواهد شد.
با این حال، باید بر یک نکتهی مهم استراتژیک تأکید کرد؛ عمدهی کادرها، اعضا و هوادارانِ احزاب و سازمانهای سیاسی-نظامیِ دخیل در این سناریو یا جنگندیدهاند، یا تجربهی نظامیشان محدود است و یا با توجه به سن، نیروی ستادیاند و نه عملیاتی. این مهم با توجه به ظرفیت عملیاتی نیروهای ویژه و تکاور جمهوری اسلامی اهمیت مضاعف مییابد که میبایست در هر ارزیابیِ واقعبینانه از توازن نیروها در نظر گرفته شود.
ج) بعد سیاسی–دیپلماتیک گذار؛ دولت موقت و صورتبندی قدرت جایگزین
گذار در بستر جنگ تنها یک فرآیند نظامی نیست. فروپاشی یک حکومت، بهخودیِ خود به استقرار نظم جدید نمیانجامد. لحظهی فروپاشی صرفاً پایان نظم پیشین است؛ تبدیل این پایان به یک آرایش تازهی قدرت مستلزم صورتبندی سیاسیِ جایگزین است. از همینجا مسألهی دولت موقت و مشروعیت سیاسی آن به یکی از مؤلفههای تعیینکننده تبدیل میشود.
تجربههای تاریخی نشان دادهاند که در سناریوهای گذار در بستر جنگ، تحولات میدانی و مهندسی سیاسی معمولاً بهطور همزمان پیش میروند. هنگامی که ساختار نظامی یک حکومت دچار فروپاشی میشود و شکاف در مرکز قدرت گسترش مییابد، پرسش اصلی دیگر صرفاً سقوط نظم پیشین نیست، بلکه سازماندهی قدرت جدید است. در این لحظه، آن نیرویی که بتواند چارچوب سیاسیِ جایگزین را صورتبندی کند، عملاً یک گام جلوتر از سایر بازیگران قرار میگیرد.
نمونهی افغانستان بار دیگر این منطق را بهروشنی نشان داد. همزمان با پیشروی نیروهای مخالف طالبان و فروپاشی ساختار نظامی آن حکومت، روندی دیپلماتیک برای شکلدهی به قدرت جدید آغاز شد. کنفرانس بن دقیقاً در این بستر شکل گرفت؛ تلاشی برای آنکه خلأ قدرت ناشی از سقوط طالبان به آشوب و جنگ داخلی بدل نشود و در عوض در قالب یک ساختار سیاسی انتقالی مهار شود. آنچه در افغانستان رخ داد نشان داد که گذار سیاسی در این شرایط بدون صورتبندی نهادی قدرت جدید ممکن نیست.
در مورد ایران نیز مسأله دقیقاً به همین نقطه پیوند میخورد. اگر شکاف در مرکز قدرت جمهوری اسلامی به مرحلهی فروپاشی برسد، پرسش اصلی تنها سقوط نظم موجود نخواهد بود، بلکه شکلگیری قدرت جایگزین خواهد بود. در این وضعیت، نیرویی که پیشاپیش چارچوب دولت موقت را تعریف میکند، عملاً ابتکار عمل سیاسی را در دست میگیرد.
در اینجا سطح سوم معادلهی گذار آشکار میشود؛ یک نهاد سیاسی و دیپلماتیک که بتواند تحرک میدانی نیروهای داخلی را به پروژهی قدرت تبدیل کند. هیچ نیروی زمینیای، حتی اگر در میدان پیشروی کند، بدون افق سیاسی و بدون صورتبندی نظم جایگزین قادر به تثبیت پیروزی نیست. از همینجا نقش نیروهایی که توانایی سازماندهی این افق سیاسی را دارند برجسته میشود.
در میان نیروهای اپوزیسیون ایران، شورای ملی مقاومت در این سطح جایگاه ویژهای دارد. مسأله در اینجا صرف حضور رسانهای یا برگزاری نشستهای سیاسی نیست؛ مسأله این است که کدام نیرو قادر است برای گذار، زبان سیاسی، افق نهادی و صورتبندی دولت موقت را ارائه دهد.
از همین منظر است که همسویی سیاسی-استراتژیک این شورا با نیروهای سیاسیِ کوردستان، بلوچستان و... و تأکید مضاعف آن بر حقوق ملیتهای تحت ستم معنا پیدا میکند. اعلام دولت موقت نیز در همین چارچوب قابل فهم است. در عین حال، مسکوت ماندن ترکیب کابینهی این دولت نشان میدهد که ساختار نهایی قدرت انتقالی همچنان بهعنوان یک موضوع باز و قابلِ چانهزنی در معادلات سیاسی آینده در نظر گرفته شده است؛ موضوعی که به آرایش واقعی نیروها در لحظهی گذار وابسته خواهد بود.
در نهایت، بعد سیاسی–دیپلماتیک گذار همان حلقهایست که فروپاشی نظم پیشین را به استقرار نظم جدید متصل میکند. بدون این حلقه، حتی عمیقترین شکاف در ساختار قدرت و گستردهترین تحرک میدانی نیز میتواند به بیثباتی طولانیمدت بینجامد. اما اگر نیرویی بتواند همزمان با تحولات میدانی، چارچوب قدرت جایگزین را صورتبندی و مدیریت کند، لحظهی فروپاشی به لحظهی انتقال قدرت بدل میشود.
از این منظر، مسألهی اصلی در ایران تنها سقوط جمهوری اسلامی نیست؛ مسأله سازماندهی قدرت در ایرانِ پساجمهوری اسلامی است. در این میدان، رقابت نه فقط بر سر چهگونهگی سرنگونی، بلکه بر بستر تعریف نظم سیاسی آینده جریان دارد.
چ) موانع و ریسکها؛ میدان پیچیدهی گذار
هر گذار سیاسی در بستر جنگ، علاوه بر فرصت، با موانع واقعی و ریسکهای سخت نیز روبهروست. این موانع نه حاشیهی ماجرا، بلکه بخشی از خودِ معادلهاند. هر تحلیلی که فقط از فروپاشی و سقوط جمهوری اسلامی سخن بگوید اما دشواریهای انتقال قدرت را مسکوت بگذارد، بیش از آنکه تحلیل باشد، تبلیغ است. مسأله در ایران فقط شکستن نظم موجود نیست؛ عبور از آن بدون فروغلتیدن به هرجومرج، جنگ داخلی یا بازتولید شکل تازهای از استبداد است.
نخستین مانع، خودِ ساختار امنیتی و نظامی جمهوری اسلامیست. این نظام طی چهار دهه یک دستگاه عظیم امنیتی و نظامی چندلایه ساخته است: ارتش، سپاه، بسیج، نهادهای اطلاعاتی، یگان ویژه، شبکههای شبهنظامی و سازوکارهای موازی. حذف رأس نظام و ضربههای کمرشکنِ نظامی الزاماً به معنای فروپاشی این دستگاه نیست. برعکس، در لحظهی بحران ممکن است همین ساختار برای مدتی به ستون نگهدارندهی نظام بدل شود. بنابراین مسأله فقط شکاف در رأس هرم و سلسلهمراتب فرماندهی نیست؛ مسأله این است که آیا این شکاف دستگاه را با اختلال جدی مواجه میکند یا نه؟ در این چارچوب میبایست علاوه بر اختلال در فرماندهی، تدارکات، پشتیبانی و... به اختلال در ظرفیت ایدهئولوژیک و احتمال بازتولید آن نیز توجه کرد.
دومین مانع، شکافهای اجتماعی و مسألهی مدیریت کثرت در ایران است. ایران جامعهای متکثر است؛ از نظر طبقاتی، ملی، زبانی، مذهبی و... این تکثر در حالت عادی بخشی از واقعیت اجتماعیست، اما در لحظهی فروپاشی مرکز و سقوط حکومت میتواند به میدان منازعه بر سر سهم، قلمرو و قدرت بدل شود. به همین دلیل، هر پروژهی گذار اگر نتواند نسبت خود را با مسألهی ملیتها، تمرکززدایی، و حقوق سیاسی و فرهنگی نیروهای مختلف روشن کند، از درون دچار بحران میشود. اینجا دقیقاً همان نقطهایست که شعارهای کلی فرو میریزند و مسألهی واقعی قدرت و توازن نیروها آغاز میشود.
سومین مانع، محیط منطقهایست. ایران در خلأ قرار ندارد. هر تحول بزرگ در تهران بلافاصله به موضوع رقابت قدرتهای منطقهای و بینالمللی بدل میشود. ترکیه، عربستان، اسرائیل، آمریکا، روسیه، چین و حتی بازیگران فرعی، هر یک از زاویهی منافع خود به بحران ایران نگاه میکنند. در این وضعیت، هر نیرویی که بخواهد در معادلهی قدرت نقش بازی کند، ناگزیر با این مداخلهی چندلایه روبهرو خواهد شد. این همان چیزیست که مسیر گذار را هم پیچیدهتر میکند و هم بهشدت غیرقابلِ پیشبینی.
چهارمین مانع، مسألهی مشروعیتِ جایگزین است. سقوط جمهوری اسلامی بهخودیِ خود مشروعیت نمیآفریند. هر نیرویی که بخواهد قدرت را در دست بگیرد، باید هم در داخل از حداقلی از پذیرش اجتماعی برخوردار باشد و هم در سطح بینالمللی بتواند خود را بهعنوان طرفِ معتبرِ انتقال قدرت تثبیت کند. بدون این دو سطح از مشروعیت، هر دولت موقت یا ساختار انتقالی در معرض فرسایش سریع قرار میگیرد. از همینجاست که رقابت میان جریانهای مختلف اپوزیسیون اهمیت پیدا میکند. مسأله فقط این نیست که چه کسی زودتر دولت موقت اعلام میکند؛ مسأله این است که کدام نیرو «واقعاً» توان صورتبندی قدرت و تحمیل خود به صحنهی داخلی و خارجی را دارد.
پنجمین مانع، خطر جنگ داخلیست. همهی گذارها با سقوط برقآسای حکومتها پیش نمیروند. گاه نظم مستقر میشکند اما نمیافتد؛ و همین فاصلهی میان تزلزل و سقوط، به میدان جنگ داخلی بدل میشود. در این وضعیت، جامعه فرسوده میشود، نیروهای مخالف تحلیل میروند و امکان مداخلهی بازیگران خارجی بیشتر میشود. این سناریو برای ایران کاملاً واقعیست، بهویژه اگر دستگاه امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی بخشی از انسجام خود را حفظ کند.
باید این واقعیت را نیز در نظر گرفت که نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، با وجود ظرفیتهای سیاسی و میدانی، هنوز با مسألهی ناهماهنگی، پراکندهگی و ناهمترازی توان سیاسی-عملیاتی روبهرو هستند. شورش شهری یک چیز است، پیشروی نیروی زمینی چیز دیگر، و سازماندهی قدرت سیاسیِ جایگزین چیزی دیگر. اگر این سطوح بر هم منطبق نشوند، شکاف در جمهوری اسلامی الزاماً به انتقال قدرت نمیانجامد. چهبسا به یک وضعیت بینابین بین فروپاشی و بقا منتهی شود؛ وضعیتی که در آن نه نظم قدیم کاملاً ساقط شده و نه نظم جدید توان استقرار پیدا کرده است. این وضعیت مخاطرهآمیز بهتعبیر آنتونیو گرامشی، «زمانهی هیولاهاست».
با اینهمه، وجود این موانع به معنای ناممکن بودن گذار نیست. برعکس، ارزش تحلیل دقیق دقیقاً در همینجاست که نشان دهد گذار با چه میدان سخت و پیچیدهای مواجه است. مسأله در ایران نه «امکان یا عدم امکان» تحول، بلکه نسبت قوا و توازنِ نیروهاییست که میخواهند این تحول را پیش ببرند یا متوقف کنند. آینده را نه امید تعیین میکند و نه هراس؛ آینده را آرایش واقعی نیروها، عمق شکاف در ساختار حاکم، و توان اپوزیسیون برای تبدیل بحران به انتقال قدرت تعیین خواهد کرد.
از این منظر، گذار در ایران یک مسیر هموار و ازپیشتضمینشده نیست؛ یک میدان نبرد سیاسی، نظامی و دیپلماتیک است. هر نیرویی که این واقعیت را نبیند، یا به توهم پیروزی سریع گرفتار میشود یا در برابر پیچیدهگی صحنه فلج میماند. مسألهی اصلی آن است که کدام نیرو قادر است از دل این میدان پیچیده، هم جمهوری اسلامی را کنار بزند و هم افقِ رهاییبخش آیندهی ایران را صورتبندی کند. این همان نیروییست که سرنوشت ایرانِ پساجمهوری اسلامی را تعیین خواهد کرد.