درنگی بر فراز و فرودهای چپ در ایران
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم بهجانباخته را
بلكه خبر
در جگر ليكن خاری
از ره اين سفرم میشكند
در بامداد ۹ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایران هدف حملات نظامی بخشی از هارترین نیروهای ارتجاع بینالمللی؛ یعنی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل که به حق باید آن را قصاب خاورمیانه نامید، واقع گردید. این حملات در شرایطی آغاز شد که اندکی قبل، یعنی در دیماه ۱۴۰۴، بخشهای قابلتوجهی از مردم ایران برعلیه رژیم سفاک جمهوری اسلامی بهپاخاسته و به خیابانها ریخته بودند. این خیزش که چهارمین دور از خیزشهای خودبهخودی اما جانانهی تودههای خشمگین ایران بود- همچون تمامی خیزشهای ماقبل خود- موجی از شور و امید را در سراسر این دیار محنتزده بر پا ساخت. اما فقدان تشکل و سازماندهی و نبود یک رهبری انقلابی در رأس آن، خیل عظیم تودههای عاصی و ازجانگذشتهای که با دستهای خالی به مصاف با دشمن برخاسته بودند را با سرنوشتی خونین روبرو ساخت: نیروهای سرکوبگر رژیم، با قساوت تمام و با دستان باز به کشتار وسیع مردم پرداختند و این خیزش را نیز، همچون خیزشهای پیشین، در خون فرو نشاندند و موقتاً از پای درآوردند. هزاران کشته، هزاران مجروح و انبوه نامعلومی اسیر در سیاهچالهای رژیم ددمنش حاکم، بهای دردناک و عظیمی است که مردم ما در این دور از عصیان برای رهایی خویش، پرداخت کردهاند. خیرهکنندهتر از همه اینکه، این تودههای عاصی، علیرغم بهای سنگینی که متحمل شدهاند، و حتی علیرغم فقدان سازماندهی و رهبری انقلابی، از چنان شور و عزم مبارزاتی والایی برخوردارند که بر مزار عزیزان خود، به دشمنان خویش دندان خشم نشان میدادند و فریاد میزدند: هر یه نفر کشته شه، هزار نفر پشتشه.
با آغاز بمبارانهای پیاپی و سهمگین اربابان جنگ- صرفنظر از اینکه اهداف نهایی آنان چه خواهد بود و هیولای جنگ در ادامه در کجا متوقف خواهد شد- قیام خودجوشِ مردمان ستمدیدهی ایران عملاً به محاق رانده شد؛ گویی بختکِ جنگ- که خمینی مرتجع، در جریان جنگ خانمانسوز هشت ساله با عراق، آن را «نعمت» میدانست- یک بار دیگر بر سر مردمان رنجدیدهی ایران آوار شده است تا باز صدای حقطلبانهی آنان را در گلو خفه سازد.
اکنون ما مردم ماندهایم و سپهر خاکسترپوش ایران و آیندهای تیره و تار؛ اکنون ما ماندهایم و سکوت سرد خیابان و کبوترهای آسیمهسر که در سمفونی مهیب و گوشخراش بمبارانها، هراسان و وحشتزده به این سوی و آن سو میگریزند و پرپر میزنند؛ همچون خودِ مردم ایران.
اما آیا بهراستی این دورِ مسلسلِ رنج و حرمان؛ این چرخهی جانکاه بلا، سرنوشت ابدی و محتوم مردم ماست؟ یا نه، راه نجاتی هم میتوان بر آن متصور شد؟ و اگر راه نجاتی در کار است، این راه نجات چیست و چه چیز مانع از آن گردیده که ما از آن غافل و یا محروم بمانیم؟
برای پاسخ به این سوالات است که میخواهیم به آسیبشناسی موقعیت کنونی چپ بپردازیم؛ یعنی تنها نیرویی که در بُنبست خردکنندهی فقدان تشکل و نبود رهبری در مبارزات تودهها، میتواند و باید که «دری بگشاید» اما هنوز از انجام چنین امر مهمی ناتوان مانده است. پس میپرسیم، چرا؟
بهدرستی گفتهاند که گذشته چراغ راه آینده است- به این معنی که با آموختن از تجارب پیشین، میتوان ضعفها و اشتباهات خود را شناخت و با غلبه بر آنها و با پرهیز از تکرار اشتباهات قبلی، امکان پیشروی به سمت آینده را فراهم آورد. با توجه به همین مطلب، بیاییم به گذشته نگاهی بیندازیم و در آینهی آن، «چپ» را مورد بازبینی قرار دهیم.
اگر «چپ» را گرایشِ فکری و نیرویی تعریف کنیم که از منظری سوسیالیستی برای آزادی، مساوات و عدالت اجتماعی میجنگد، آنگاه میتوان گفت که شناسنامهی این گرایش و نیروی سوسیالیستی در جامعهی ما، با جنبش سوسیالدمکراتیک کارگری در روسیه عجین و از آن نشأت گرفته است. همانطور که میدانیم، گرایش مزبور که در جنبش مشروطه و فرزندان آن- یعنی «جنبش جنگل» به رهبری میرزا کوچکخان و «فرقه دمکرات آذربایجان» به رهبری شیخ محمد خیابانی- نقشی فعال و اثرگذار ایفا کرده بود، سرانجام با شکست این جنبشها، و اندکی بعد، با کودتای امپریالیستی رضاخان قلدر و استبداد خشونتباری که بر ایران حاکم گشت، شدیداً زیر ضرب رفت و موقتاً زمینگیر شد.
با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال ایران از سوی نیروهای متفقین (انگلیس و شوروی) در ۱۹۴۱ و بهویژه به یُمن حضور ارتش سرخ در مناطق شمالی کشور، فضای اختناق مختل شد و شرایط سیاسی نسبتاً باز و مساعدی برای فعالیتهای سیاسی و اجتماعی در جامعه برقرار گردید. بهدنبال آن، و با آزادی بازماندگان گروه دکتر تقی ارانی که در سالهای سیاه استبداد رضاخانی در زندان بهسر میبردند، «حزب توده ایران» بنا نهاده شد. این حزب که مهمترین و بزرگترین جریان سیاسی چپ در ایران در آن مقطع محسوب میشد، علیرغم نفوذ و اعتبار وسیعی که در میان کارگران و اقشار زحمتکش جامعه کسب کرده بود، از آنجا که فاقد سیاستی مستقل و انقلابی در راستای منافع تودهها بود، نتوانست نقشی مثبت در روند مبارزهی طبقاتی در جامعهی ایران ایفا کند. برای مثال، این حزب در جریان جنبش ملی شدن صنعت نفت؛ جنبشی ملی و سراسری که اقشار وسیعی از کارگران و زحمتکشان را به همدلی با خود برانگیخته و به میدان مبارزهی سیاسی کشانده بود، با اتخاذ مواضعی متزلزل، غیرملی و غیرانقلابی در قبال آن، به منافع عاجل تودهها در آن برههی حساسِ تاریخی پشت کرد و بهنوبهی خود باعث شکست این جنبش گردید.
بهدنبال کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و حاکمیت مجدد اختناق و استبداد در کشور- اینبار از نوع محمدرضاشاهی آن- درست در شرایطی که بسیاری از اعضا و فعالان این حزب تحت پیگرد قرار گرفته و یا دستگیر و طعمهی داغ و درفش آریامهری میشدند، و یا بعداً با کشف شبکهی مخفی افسران حزب توده و دستگیری صدها تن از اعضای آن، درحالیکه گروهی از عناصر صادق و مبارز سازمان افسران به جوخههای اعدام سپرده میشدند، بخش عمدهای از کادر رهبری این حزب، سیاست عافیتطلبی پیشه کرد و از کشور گریخت.
در مجموع، این حزب- که خود را حزب طبقهی کارگر ایران میدانست- با در پیش گرفتنِ سیاستهای غیرانقلابی و عملکردهای مخربِ خود در بزنگاههای تاریخی، در عمل به امیدها و آرزوهای تودهها و به اعتماد آنان خیانت کرد. و به این ترتیب، جریانی که با نام «چپ» شناخته میشد و با اقبالی واقعاً تودهای نیز روبرو شده بود (تا آنجا که تنها در درون جامعهی جوان کارگری آن ایام، بیش از ۳۰۰ هزار تن از کارگران متشکل و سازمانیافته در اتحادیهها و سندیکاهای کارگری را با خود داشت) نه فقط این سرمایهی قابلتوجه اجتماعی را به باد فنا داد، بلکه همراه با آن، نام و اعتبار کمونیسم را هم برای مدتها در جامعهی ما خدشهدار ساخت.{*}
در سالهای بعد از بهاصطلاح «رفرم ارضی» در دههی ۱۳۴۰، رژیم دستنشاندهی شاه با سرکوب و بهحاشیهراندن احزاب مخالف، با اعمال کنترل شدید بر مطبوعات، و با برقراری جوّ تفتیش عقاید و سانسور و بگیر و ببند، آنچنان فضای خفقانآور و موحشی بر جامعه حکمفرما ساخته بود که در آن، نه فقط امکان هرگونه فعالیت سیاسی جدی و قانونی غیرممکن، بلکه عملاً نوعی سکوت قبرستانی بر جامعه حاکم گردیده بود.
ادامه دارد...
با توجه به طولانیبودنِ این مطلب، ادامهی آن در چند بخش و در آدرس زیر منتشر خواهد شد:
الف. بهرنگ
۱۶ مارس ۲۰۲۶
توضیح:
{*} این حزب، که به گواه کارنامهی کریه و ناپسندش، بهحق باید از آن تحت عنوان «حزب خائن به توده» نام برد، در تمامیِ ادوار بعدی حیاتش نیز راهی جز تسلیم و مماشات با قدرت حاکم در پیش نگرفت- چه در جریان رفرم ارضیِ دستساز امپریالیستها در اوایل دههی چهل، چه در مقطع قیام خودجوش و تودهایِ بهمن ۵۷، و چه در طول سالهای سیاه و ننگین رژیم جمهوری اسلامی تا به امروز.